خرید بک لینک
سرم را که بالا اوردم دستهایش حلقه شده بود دورِ شانه های

باریکِ دختر...سرِ دختر با زاویه ای معصومانه روی شانه هایش

ارام گرفته بود..رد دستهایش را گرفتم چشمانم رسید به صورتش

تو بودی...همان عینک ...همان ریش و سبیل ...همان نگاه ...

زل زدم به چشمهایش...رد دستهایش را گرفتم دورِِ تن دخترک

.. تو بودی و ....نبودی

اتفاق بیافت شبی در ایستگاهِ مترو....اتفاق بیافت !

برچسب: نویسنده: کامیار عباسی تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 15:44

صفحه بندی