باریکِ دختر...سرِ دختر با زاویه ای معصومانه روی شانه هایش
ارام گرفته بود..رد دستهایش را گرفتم چشمانم رسید به صورتش
تو بودی...همان عینک ...همان ریش و سبیل ...همان نگاه ...
زل زدم به چشمهایش...رد دستهایش را گرفتم دورِِ تن دخترک
.. تو بودی و ....نبودی
اتفاق بیافت شبی در ایستگاهِ مترو....اتفاق بیافت !
برچسب:
نویسنده: کامیار عباسی