حتما خوبی - تاریخ: 1404/9/10 ساعت: 15:39
مدام می آیی به خوابم ...مدام.... نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر ۱۳۹۸ ساعت 18:50 توسط سین دخت  |  نوشته‌های پیشین
سوختن - تاریخ: 1404/9/10 ساعت: 15:39
داغ تو در من است.... نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۸ ساعت 21:51 توسط سین دخت  |  نوشته‌های پیشین
دیدمت! - تاریخ: 1404/9/10 ساعت: 15:39
همیشه آن گوشه‌ی پر هیاهوی میدان شهر بمان !  نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان ۱۳۹۸ ساعت 0:17 توسط سین دخت  |  نوشته‌های پیشین
ترا میبینم - تاریخ: 1404/9/10 ساعت: 15:39
مرا میبینی؟! نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۸ ساعت 21:40 توسط سین دخت  |  نوشته‌های پیشین
پدرت را فراموش نکرده‌ای... - تاریخ: 1404/9/10 ساعت: 15:39
از دست داده‌ام تو را سوگواری کرده‌ام برایت تو خوب میفهمی که ادمی حتا بعد تمام سوگواریها باز هم فراموش نمیکند! نوشته شده در شنبه نهم فروردین ۱۳۹۹ ساعت 4:5 توسط سین دخت  |  نوشته‌های پیشین
چند خیابان؟! - تاریخ: 1399/7/29 ساعت: 1:06
دلتنگی نفس تنگی میآورد!
پدرت را فراموش نکردهای... - تاریخ: 1399/2/2 ساعت: 21:18
از دست دادهام تو را سوگواری کردهام برایت تو خوب میفهمی که ادمی حتا بعد تمام سوگواریها باز هم فراموش نمیکند!
شهر - تاریخ: 1398/3/15 ساعت: 20:00
برای من شهر پنجره ی اتاق توست هنوز! پنحره ی اتاقی که تو از آن کوچ کرده ای .....
سرگردانیِ هنوز - تاریخ: 1398/3/15 ساعت: 20:00
روبروی پنجره اتاقت ایستاده امو به نفس های حبس شده ی تو و خودم فکر میکنم ....
ساعت پنج و پنج دقیقه ی صبح از روزِ ششم فروردین سال نود و هشت - تاریخ: 1398/3/15 ساعت: 20:00
میخواهم فراموشت کنم اما باران و پاییز و بستنی....نمیتوانم فراموشت کنم ...بگو باران سیل شود بر من ! بمیراند مرا ! تا فراموش شدنت را ببینی...
م ح م د - تاریخ: 1398/3/15 ساعت: 20:00
من یک مشت خاطره هستم ...خاطره هایی از تو و با تو ...تو مثل من نباش!
دیدمت... - تاریخ: 1398/3/15 ساعت: 20:00
بعد از یکسال و نیم به خواب دیدمت...جایی شلوغ بودی.اشاره کردی جلو نیایم ...ایستادم! خلوت که شد با دست اشاره کردی به من! امدم روبرویت دست دایم و گونه ام را بوسیدی!گفتی بمون! هروقت بهت گفتم برو ...چند ساعتی گذشت اشاره کردی بروم ...امدم بیرون پشت دیوار منتظرت ماندم...با او امدی بیرون و از جلوی چشمهایم گ...
رد پاهایت... - تاریخ: 1398/3/15 ساعت: 20:00
مدام اینجایی! دیشب صدایت را شنیدم ! آن اوازی را که روی فیلم عقدت خواندی! انگار که نهنگی به ساحل زده باشد مُردم ! تو اینجایی!
اثرِ پروانه ای... - تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 15:44
...و ببین که اندوهِ این روزهایِ من با تو چه میکند سالها بعد...
15 اسفند 96 - تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 15:44
نامت را که به اختصار رمزی بود بین من و تو پشت گردنم تتو کردم .... و تو هرگزنیامدی که ببینی... و چه روز و شبهایی که من ناگهان تو را بیاد میاورم ....
تو را دیدم - تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 15:44
همانجا دور میدانِ کوچک این شهر دستم را گرفتی به خودت کشاندی و بوسیدی... گفتی دلخور نباشم ... و من برای چندمین بار دلداده ات بودم و این بار ترسی چون زهر در رگهایم چکه چکه میکرد مرا بوسیدی..... خواب وبلاگ دیدم کلمه !
تو هرگز اینکار را نمیکنی - تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 15:44
برگشتم به چت های تلگرامم با تو... و تمام وویس ها را یکی یکی گوش دادم ...
بر صحن ماهتاب... - تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 15:44
سرم را که بالا اوردم دستهایش حلقه شده بود دورِ شانه های باریکِ دختر...سرِ دختر با زاویه ای معصومانه روی شانه هایش ارام گرفته بود..رد دستهایش را گرفتم چشمانم رسید به صورتش تو بودی...همان عینک ...همان ریش و سبیل ...همان نگاه ... زل زدم به چشمهایش...رد دستهایش را گرفتم دورِِ تن دخترک .. تو بودی و ....ن...
کجایی؟! - تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 15:44
آسمون ابری و بارون کجایی که این شهر کم داره تو رو ....
تنها عکس دونفره مان . - تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 15:44
تولدت مبارک... ای رفته ز من ....رفته ز من.... تولدت بر من تا همیشه مبارک ....4

برچسب‌های مرتبط

یلدا عباسی | یلدا مبارک | یلدا عصار | هدیه تهرانی | هدیه تولد | محمد رمضان | محمد عبده | محمد السالم | محمد بن سلمان | محمد عساف