جایی شلوغ بودی.اشاره کردی جلو نیایم ...ایستادم!
خلوت که شد با دست اشاره کردی به من! امدم روبرویت دست دایم و گونه ام را بوسیدی!
گفتی بمون! هروقت بهت گفتم برو ...
چند ساعتی گذشت اشاره کردی بروم ...امدم بیرون پشت دیوار منتظرت ماندم...
با او امدی بیرون و از جلوی چشمهایم گذشتی...
در خواب خسته بودی ! خسته و مثل همیشه ...
دلتنگی ام ارام نگرفت ...آشوبم ! و میدانم که مراقب خودت هستی...
پیام دادم در تلگرام اما پاک کردم ...
میبوسمت یار! ای یگانه ترین یار...
برچسب:
نویسنده: کامیار عباسی