...و خدا رحم کند... - تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 15:10
فقط برگرد ! دلتنگی و دل نگرانی امانم را گرفته ! پارسال به همین تاریخ دلم از نبودنت اشوب بود و سرگردان ِِ شهر! و اینروزها.... مثل کودکی در هیاهوی جمعی غریب گم شدم ! تا چشم میگردانم اشنایی نیست ! همین ! + نوشته شده در چهارشنبه هفدهم خرداد ۱۳۹۶ساعت 23:54 توسط سین دخت |
رویاها - تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 15:10
در اغوشت که چشم میبندم دشتی پر ازصدای پرندگان تا صبح در من است! چشم که باز میکنم تویی و ارامشی که هربار مرا به زندگی برمیگرداند! پ.ن: بعد از شب بیداری ! صبحت بخیر! + نوشته شده در شنبه بیستم خرداد ۱۳۹۶ساعت 11:4 توسط سین دخت |
گله ای نیست ... - تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 15:10
امروز بارها برایت نوشتم تنها مانده ام ! بی هیچ دوستی! پاک کردم ! هر بار ناگهان از تو پر شدم ! با تو تنها نیستم ! + نوشته شده در شنبه بیستم خرداد ۱۳۹۶ساعت 20:22 توسط سین دخت |
منو با خودت ببر... - تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 15:10
برای رفتن برای دور شدنت از من! وقتی از رفتن حرف میزنی !مرا که اوار میشوم میبینی؟ مرا که در پایان ِِ جمله ات ویرانه ام میبینی؟ + نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۹۶ساعت 11:48 توسط سین دخت |
دستانِ نوارشت.... - تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 2:51
بعد از سه شبانه روز سردرد ِِ ممتد و سخت امروز عصر خوابیدم! همانقدر که خوابت را ببینم ! حرف زدیم ! و ارام شدم ! در تمام این مدتِ چند سال این سومین باری است که خوابت را دیده ام! + نوشته شده در دوشنبه پانزدهم خرداد ۱۳۹۶ساعت 0:8 توسط سین دخت |
نفس.... - تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 11:03
امشب بارها نوشتم با من حرف بزن! نوشتم یکساعت پیشم بمان از پشت ِِ این دیوار ِِ بلند مجازی پیشم بمان ! نوشتم یکساعت باش! باش تا جان و تنم به بودنت ارام گیرد! نوشتم باش تا هراسِ هجومِ دوباره ی افسردگی از من برود! نوشتم باش تا اشتیاقِ طوفانزده ام به سکوت کلمه شود جمله شود و حرف بزنم ! هی نوشتم ...نوش
گریبانِ عدم - تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 11:03
درگیر و دارِ عشق بازی با تو بودم ! با جنازه ی تو که سالها قبل در اتاقم دفن شده بودی! .... + نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۶ساعت 13:26 توسط سین دخت |
به نشانِ تو... - تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 11:03
تنها و تنها به شوق نفس های تو به این شهر لعنتی برگشتم... به نشانِ دستهایت و هوایی که اکنده از بازدم های توست... + نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 15:34 توسط سین دخت |
درمان تویی - تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 11:03
افسردگی دام گسترده ....تنها با تو حرف میزنم اینروزها....
ببخش... - تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 11:03
چشم که باز کردم ! غم و دلشوره ی عالم ریخت به دلم! که چرا دیشب وقتِ حرف زدن ها و درددلهایت بی هوا و ناگهان خوابِ لعنتی مرابا خودش برده بود.... ببخش! + نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 8:4 توسط سین دخت |
حذف شد - تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 11:03
برایت نوشتم : پرنده ها چه جوری توی قفس میخوابن؟ و بعد پاک کردم ! انصاف نیست خسته از کار برگردی و من ناله ناک باشم! + نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 23:16 توسط سین دخت |
بی قرار .. - تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 11:03
چطور میتوانم بیشتر از استعدادم دوستت داشته باشم ؟ اینهمه بی قرار! پیوسته و ناگهان! چطور میتوانم؟ + نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 13:5 توسط سین دخت |
ناگهان.... - تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 11:03
وقتی بی هوا طبقِ رسمی که نداریم وسطِ کار زنگ میزنی فقط برای حال احوالپرسی....چه خوشبختیِ شیرینی.... + نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 17:30 توسط سین دخت |
دردت به جانم ! - تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 11:03
چشمهایم رابستم و ذکر گفتم ! نمیدانم حتا چه ذکری ! اما پشت هم زمزمه وار ذکر میگفتم و طلب میکردم کمردردت ارام شود! طلب کردم با تو درد بکشم ! به ساعتِ ثبت این کلمات نگاه کن ! درد در تمام کمرم پیچیده ! دردت به جانم کوچ کرده کاش درد نکشی! + نوشته شده در یکشنبه هفتم خرداد ۱۳۹۶ساعت 8:0 توسط سین دخت |
من با طعمِ.... - تاریخ: 1395/10/6 ساعت: 5:25
هر ادمی مث ی چیزیه! مثلا من میگم فروغِ فرخ زاد شبیه هفت سالگی ِِ منه مثلا مولانا شبیه رقصِ شبیه گردبادِ ارامشِ مثلا صمد بهرنگی شبیه ماهی سیاهِِ کوچولوس مثلا .. مثلا تو ! تو شبیه طعم شاتوتی! تو خودِ مزه ی شلیلی! شبیه طعمِ نبات توی چایی زعفرونی! تو خودِ بوی اناری! مثلا من ! من شبیه طعم دستهای توام!
سفر ی شعره! سفر ی قصه س..... - تاریخ: 1395/10/6 ساعت: 5:25
گفتی از سکون بیزاری! گفتی دلت حرکت میخواهد! دلم.... دلِ من تو را میخواهد! تو همه ی رفتن و جریانِ منی! با تو بودن همراهی ِِ تمام مسافرانِ زمین و زمان است! با تو بودن گریز از مرداب وارگی است! با تو بودن با تو نفس کشیدن جریانِ سیال ِِ زندگی است در من! جوششِِ ذرات زندگی در جانِ بی قرار ِِ من یعنی با توا...
تو بخوان حسادتِ زنانه.... - تاریخ: 1395/10/6 ساعت: 5:25
هرگز! هرگز هیچ سرزمینی را انقدر عاشقانه دوست نداشتم مگر مامن و پناه ِِ عشق و معشوقم بوده باشد تو گمان کن میدانِ کوچکِ شهریِ کوچک در ناکجایِِ این منظومه ی تنهایی و دور! و هرگز ! هرگز هیچ سرزمینی را به نفرت و نفرین زبان نچرخانده ام مگر به زنی در ان سرزمین در آن سرزمین برای چند ثانیه حتا مهر ورزیده باش...
انچه پاک شد ... - تاریخ: 1395/10/6 ساعت: 5:25
...و من هربار اشک میریزم! و من هربار که یادم بیاید چت با تو را ناگاهانه پاک کرده ام اشک میریزم! و من هر بار نفسم بند می اید ! و این هربار زیاد اتفاق میافتد ! هر روز ! هر روز .... و یادم نمیرود ! و ... و اشک امانم نمیدهد بابت انهمه کلمه انهمه عکس انهمه ویدئو و موسیقی که احمقانه و سهل انگارانه پاک کرد...
شکل ِِ همه ارزوهام.... - تاریخ: 1395/10/6 ساعت: 5:25
سر رفته دلتنگی از در و دیوار این قفس که من باشم! شُره کرده تب و تابم از من! دل تنگم!
تا حسادت چه معنا شده باشد! - تاریخ: 1395/10/6 ساعت: 5:25
حسادت نیست! نفرت است! کاش دیگر هیچ چیز هیچ کس نامِ ان شهر لعنتی .... من خیلی عصبی. و اشفته ام.....

برچسب‌های مرتبط

یلدا عباسی | یلدا مبارک | یلدا عصار | هدیه تهرانی | هدیه تولد | محمد رمضان | محمد عبده | محمد السالم | محمد بن سلمان | محمد عساف